تبليغاتX
رو یای خیس


رو یای خیس

به خدا نگوييم مشكل بزرگي داريم ، به مشكلات بگوييم خداي بزرگي داريم





















 

     از زمانی که خدا انسان را روی زمین گذاشت، انسان به ناچار در میان هزاران هزار انتخاب و آزمایش

 رها شد. گاه می کوشید نداشته هایش را داشته کند، و گاه کرده هایش را ناکرده. پس از متمادی

 سالیانی، انسان، که اکنون سر بر پیشگاه خداوند به سجده نهاده از او چنین می شنود: انسان، اکنون

 تو اینجای، شادمانی و نادم. شادمانی از این رو که به بهشت من بازگشته ای، و نادمی از آن رو که به

 جایگاه قربت نمی نازی. از ابتدای خلقتت در بهترین جای بهشت منزلت بود اما خود با انتخابهایت چنین

 برگزیدی که چه شوی. گاه لذت فردا به امروز فروختی و گاه عذاب فردا به امروز چشیدی!!!

"ما خود حکاکان تاریخیم، مبادا آنگونه بتراشیم که نیاز به مرمت کند"

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:1 توسط Samanata| |

چقدر دلتنگتم... اونقدر که گاهی باورم نمی شه آدم بتونه برای کسی اینقدر دلتنگ باشه و در ظاهر...

 آه ، خستم از اینهمه صدا نکردن اسمت، از اینهمه سلام های تهی . از اینکه حتی یرای یک ثانیه هم نگاهت را از دلتنگیم دریغ می کنی... از خداحافظی های نکرده  !!!!! از تکرار نشدن حتی ذره ای از خاطره هام، از اینهمه دوری و سردی و از این ثانیه های بی رحم. از این همه حر فهایی که در دلم دارم و با اولین نگاه در چشمانت همه از یادم میرود  

گاهی از اینهمه قدرت تحمل خودم لجم می گیره... از کنترل فکرم ، و گاهی از دست خودم اونقدر اعصابم خورد می شه که... به گذشت این چند سال که فکر می کنم می فهمم که گاهی باید آدم پا رو دلش بذاره و جواب عزیزترین آدم زندگیشم بده، سکوت نکنه و اشک نریزه، بتونه سرش داد بزنه و بهش نشون بده اشتباه می کنه ، بهش نشون بده که آدم میتونه تو زندگیش یکم دلرحم باشه یا حداقل خودشو دلرحم نشون بده... می دونم با سکوت و اشک نمی شود به کسی ثابت کرد  که دوستش داری، بلکه بیخودی خودتو ضعیف نشون می دی و محتاج یه رابطه،! خوب بودن و ثابت کردن دوست داشتن به این نیست که همیشه فقط بخوای آروم باشی و صبور و بخوای دوست داشته باشی. گاهی باید بخاطر دوست داشنتت، دوری و ناراحتی و عین خودش رفتار کردن رو تحمل کنی تا بخودش بیاد، اما می دونم که سکوت من تا ابد ذره ای حرف روی لبای تو نمیاره . کاش زمان به عقب برمی گشت و می شد جبران کارای نکرده و کرده رو کرد. اما افسوس که...

نمی دانم شاید اگر من هم جای تو بودم از این همه علائم و شواهد هرگز نمی فهمیدم که کسی هست که شب،روز و تمام ساعات به فکرم است اما این را میدانم که اگر بفهمم حتی یک لحظه هم محبتم را بر او دریغ نخواهم کرد حتی اگر دوستش نداشته باشم . محبت حتما نباید ابراز احساسات متقابل باشد . کافی است فقط به او بگویی که می دانی چه می کشی . همین برای او دنیایی است . ( برای من که هست ) . امیدوارم روزی احساسم را بفهمی که دیر نباشد .

امشب هر چقدر می خوام بنویسم کلمات یادم می ره انگار فقط دوست دارم بهشون فکر کنم و نوشته نشن! کلی حرف هست که ننوشتم و کلی فکر و تجربه که نمی دونم فرصتی برای دوباره عمل کردن دارم یا نه... اما بهر حال این روزها تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که بعد گذشت این همه روز و شاید بهتره بگم سال! بهم ثابت شده که واقعا دوست دارم و یه حس زودگذر نبوده و نیست اما کاش یک ذره درکم می کردی و سنگ نبودی .

 دوستت دارم . بفهم تا جان از روحم نرفته .

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 23:59 توسط Samanata| |

 
از انسان ها غمی به دل نگیر، زیراخود نیز غمگینند، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 23:44 توسط Samanata| |

فرض کن هفتاد سالت شده و الان توی یک مجلسی نشستی و می خواهی سرگذشتت را تعریف کنی .
دوست داری چی بگی
الان وقت هست که هر چیزی را که می خواهی بگی بوجود بیاری
اکثر مردم در حسرت گذشته هستند وقتی که نوجوانند در حسرت بچگی وقتی جوان اند در حسرت نوجوانی و.................
تو دوست نداری که حسرت نخوری ؟؟
بدون که امروز فردایی است که دیروز منتظرش بودی و دیروزی است که اگر بخواهی می تونی بهش حسرت نخوری
یک بار دیگر هم نوشتم :فرق آدم خوشبخت و بدبخت اینه که بدبخت مایه ی عبرت دیگران می شه و خوشبخت از دیگران عبرت می گیره

زندگی انسان دو بخش است . بخش اول به امید بخش دوم  و بخش دوم در حسرت بخش اول .

 
بدون که خیلی ها هستند که حسرت امروز تو را می خورند پس قدرش را بدان .

نظر تو چیه ؟ هان

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 23:54 توسط Samanata| |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

و چه تلخ است لذت را " تنها " بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست " تنها " خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 یاد " تنهایی " را در سرت زنده میكند

" تنها " خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

 تنها بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج " تنهایی" را احساس کردم

 

                                               دکتر شریعتی

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 22:49 توسط Samanata| |

 

كسی را كه دوست داری ، دوستت ندارد

كسی كه تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری

اما كسی كه تو دوستش داری و او هم دوستت دارد

به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسيد

و این رنج است

زندگی یعنی همين .

 

                                                                       دكتر شريعتی

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:34 توسط Samanata| |

چند روز پيش داشتم همينجوری الله بختكی از تو كتابخونم كتاب بر می‌داشتم و تفعلی يكی دو صفحه از

 اون رو می‌خوندم. اتفاقی چشم خورد به يه شعر توپ از شيخ نظامی توی كتاب خسرو و شيرين.

خداوكيلی حال كردم با اين شعر، شما بخونيد اگه حال نكردی هر چی مي‌خوای بگو:

 

ز مغروری، كلاه از سر شود دور         مبادا كس به زور خويش مغرور
بسا دهقان كه صد خرمن بكارد         ز صد خرمن يكی را برندارد
تحمل را به خود كن رهنمونی          نه چندانی كه بار آرد زبونی
گر از هر باد چون برگی بلرزی           اگر كوهی شوی كاهی نيرزی
اگر چه سيل بس با جوش باشد       چو در دريا رود خاموش باشد
چو خواهد بود وقت كارسازی            هم از اول نمايد بخت، بازی
بود سر مست را خوابی كفايت         گل غم ديده را آبي كفايت
به ترك خواب می‌بايد شبی گفت      كه زير خاك می‌بايد بسی خفت
گلی اول برآرد طرف جويش              فزون باشد ز صد گلزار بويش
كبوتر بچه چون آيد به پرواز               ز چنگ شه فتد در چنگل باز

 

فقط دوستان من يه مشكل كوچولو دارم هر كی مي‌تونه اين مصراع اول بيت يكی مونده به آخر رو برام معني كنه ممنون ميشم...

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:47 توسط Samanata| |

 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام حجاب زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند

چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند

 و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 11:51 توسط Samanata| |

پيش از اينها فکر مي کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برقي کوچکي از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش
سيل و طوفان نعره ي طوفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تير و خنجر او ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
 خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان از ابرها
زود مي گفتند اين کار خداست
پرس و جو از کار او کار خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است
آب اگر خوردي عذابش آتش است
تاببندي چشم کورت مي کند
تا شوي نزديک دورت مي کند
کج گشودي دست سنگت مي کند
کج نهادي پاي لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي کند
 در ميان آتش آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در ميان شعله هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران و گرز آتشين
محو مي شد نعره هاي بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده ي بي حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نماز ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود گفتگويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟اينجا در زمين؟
گفت آري خانه ي او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي از من به من نزديک تر
از رگ کردن به من نزديک تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم دوست،پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا

دكتر قيصر امين پور ( گتوند 1386-1338)

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 16:12 توسط Samanata| |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 20:59 توسط Samanata| |

" یک رفتن غیر منتظره برای رهایی کافی ست "

خسته ام از تلخی شب !

 

امروز را به باد سپرده ام

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

                  دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

                              تا من دوباره

 

                                                   بسپارمش به باد !!!

                                                   .....

                                                   .....

                                                   .....

خیلی وقت بود سکوت کرده بودم

الان هم حرفی برای گفتن ندارم

به جز یک مشت بغض قورت داده!

خیلی وقت است دست و دلم به نوشتن نمی رود!

خیلی وقت است قلم در دستم نمی چرخد

         و کاغذ زیر انگشتانم نمی ماند

بغضم مجال ترکیدن می خواهد !!

بریده ام ....

از وقتی نگاه آشنایی زیر تلی از خاکستر دفن شده ... !

از وقتی پاسخ پاکترین نگاه ، بزرگترین عذاب بود

و معصومانه ترین چشمها ، دردناکترین اشکها را ریختند ..!

وقتی نگاه تو این همه حرف برای گفتن دارد

                   دیگر نوشتن به چه کار من می آید ؟!

خدایا !

یک عمر وقت می خواهم تا سکوت های تو را ترجمه کنم ....

و این تازه ابتدای سردرگمیست .

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 16:35 توسط Samanata| |

     سرم را از شیشه ی کثیف ماشین بیرون می کنم تا شاید از دست این هوای خفقان آور و گرفته ی داخل که کم کمک دارد حالم را بهم میزند خلاص شوم. توی ماشین هیچ حرف خاصی زده نمی شود، و همه گرم شنیدن موسیقی ای هستند که ضبط ماشین نتراشیده و نخراشیده به بیرون تف می کند.
     گفتا تو از کجایی، کآشفته می نمایی
                گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
     درخت، چاله، سنگ، دوباره چاله، درخت، یه درخت بزرگتر، بازم یه چاله ... بیرون دیگر برایم خسته کننده شده است. قصد می کنم که داخل بیایم، اما مثل همیشه با یک شرط. با خودم میگم:
- اولین ماشینی که توی پلاکش 4 داشته باشه، همین که رد شد میام تو (بجز کد شهر).
     احتمالش زیاد است اما انگار ماشین ها هم با من سر بازی دارند. نه اولی و نه دومی. باز میگم:
- نکنه تا سه نشه بازی نشه.
     اما سومی هم هیچ خبری از 4 ندارد.
- هه... واقعا که اینم از راهنمایی رانندگی ما... .
    دارد موهایش را مرتب می کند، خرمایی. دست هایش گویی از آن دنیایی دیگرند. از اینجا لطیف می نمایند، زیبا. کاش جای ساعتش بودم، یا نه، آن انگشتری، نه... نه... روسری اش که در جنگ با باد آن را محکم نگه داشته.
- خداجون این یه دفعه باد رو تندترش کن
    کاش جای ماتیک صورتی اش بودم. کاشکی... کاشکی... . شنیده ام یک نگاه ایرادی ندارد، ولی به مجرد پلک زدن شروع میکند به کنتر انداختن.
- هه... بزار بندازه این لکنتی کنتور.
     راننده مان گازش را میگرد و می رود. سریع یک کاغذ و قلم از کوله ام در میاورم و در ستیز با دست اندازهای این لعنتی جاده ی پر پیچ و خم می نویسم به باد می سپرم... .

می دانم دیداری نخواهیم داشت ...
می دانم مرا ندیده ای ...
می دانم چقدر زیبایی ...
می دانم چقدر حقیرم ...
می دانم اگر تا آخر عمر هم در جاده ها بگردم پیدایت نخواهم کرد ...
می دانم هیچ یک از این جاده ها مرا به تو نمی رسانند.
می دانم ما -اگر "ما"یی وجود داشته باشد- معنایی ندارد ...
نمی دانی چقدر دوستت دارم...
بوس. بوس. بوس.

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 15:29 توسط Samanata| |


Design By : Night Skin